صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
569
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
خانهء يكى از انصار فرود آمدند و سپس خدمت پيامبر رسيدند و اسلام آوردند . اما در مورد مسلمانى مسيلمه ، روايات مختلفى وارد است كه با تأمل در آن قضيه روشن مىگردد . از جمله : مسيلمه از روى تكبر و عيب و عار و خود بزرگ بينى و انتظار رسيدن به حكومت و سيادت ، حاضر نشد با ساير همراهانش نزد پيامبر برود . پيامبر خواست با سخنان نيكو و اخلاق شيرين سياهى قلبش را بزدايد و به سوى حق هدايتش كند ؛ اما ديد كه سودى ندارد و آثار شر را در وجودش مشاهده نمود . ( 1 ) پيش از اين ، در عالم رؤيا به پيامبر نشان داده بودند كه : گنجينههاى زمين را نزد او آوردهاند و دو دستبند زرين از آنها در دست دارد . اين اوضاع بر پيامبر گران آمد و او را غمگين و بىتاب نمود . وحى آمد كه در آنها بدمد . در آن دو دستبند دميد و هر دو ناپديد گشتند . پيامبر اين خواب را به آن دو كذّاب كه پس از رحلت خويش ظهور مىكنند ، تعبير و تفسير نمود . وقتى آن استكبار و خود خواهى از مسيلمه سر زد و از قبل نيز خبر داشت كه مسيلمه گفته بود : « اگر [ محمد ] اين پيامبرى را پس از مرگش به من واگذارد ، از او پيروى مىكنم » ؛ پيامبر در حالى كه شاخهاى از درخت خرما در دست داشت و خطيبش ثابت پسر قيس پسر شمّاس همراه او بود ، نزد مسيلمه آمد و بالاى سرش - كه در ميان دوستانش نشسته بود - ايستاد و با او سخن گفت . مسيلمه به پيامبر گفت : اگر بخواهى ، ما تو را با اين پيامبرى وامىگذاريم و تو نيز پس از مرگ خود آن را به ما واگذار كنى . پيامبر گفت : اگر اين شاخهء كوچك خرما را از من بخواهى هرگز به تو نخواهم داد و در آن چه كه از سوى خدا برايت مقدر شده است خواهى ماند . اگر [ از اسلام ] رو بگردانى ، خداوند هستى تو را بر باد مىدهد . به خدا ! تو همانى كه در عالم خواب به من نشان دادند . ثابت در اينجا مىماند و از طرف من سؤالات تو را پاسخ مىدهد . سپس پيامبر آنان را ترك كرد . « 1 » ( 2 ) بالاخره آن چه كه پيامبر به درايت دربارهء مسيلمهء كذاب دريافته بود ، رخ داد . تا به يمامه رسيد در كار خود به فكر فرو رفت و سپس ادعا كرد كه در امر نبوّت با پيامبر اسلام شريك
--> ( 1 ) - صحيح بخارى و قصهء اسود عنسى / فتح البارى .